بـی پـايـان

کنـدوکاوی در تاريـخ و ادبيات ايـران

Saturday, July 11, 2009

تــولّــدى ديگــر

رستاخيز ملّی: ضعف ها و ضرورت ها

علی میرفطروس
بخش پایانی




* از پسِ پشتِ 30 سال خرافه و خفّتِ حاكميّت اسلامى، اينك سيماى مدرن، مدنى و مسالمت جوى ملّت ما و «ندا»هاى آزاديخوانه آن براى جهانيان آشكار شده است، اين رستاخيز را مى توان «تولدى ديگر» در حيات ملّى ما ناميد.

* «موج سبز» چالشی است عميق و دوران ساز بین یک جنبش مدنی مدرن و مسالمت آمیز با رژیمی قهّار، قرون وسطايى و غیرمدنی. میلیون ها دختر و پسر جوانی که در کارناوال های انتخاباتی – دست در دست هم - پایکوبی ها و دست افشانی ها کرده اند، رنگ سبز را نشانه ی نشاط و سمبلِ سبز شدن جوانه های جوانی خویش دانسته و با این رنگ، عجوزه های عاجز در «بیت رهبری» و شورای نگهبان رژیم را هراسان ساخته اند.

* شرایط حسّاس کنونی، مسئولیّت تاریخی بسیار خطیری را در برابر رهبران سیاسی و روشنفکران ما قرار داده است و اینک چشمانِ بازِ «ندا» های میهن، منتظر اقدامات میهن پرستانه ی آنان است.

***


گوبینو، سیّاح و سیاستمدار معروف فرانسوی در قرن نوزدهم میلادی، ایران را بسان «سنگ خارا» ئی دانسته که موج های دریا آن را به اعماق رانده و طوفان ها و تلاطم های تاریخی، آن را به ساحل پرتاب کرده، در مسیر رودها و فرودها و فرسودگی ها، صیقل یافته و صبور و سنگین و با وقار - بی توجه به رفت و آمدِ حکومت ها و کشاکش ها و کشمکش های اقوام مهاجم – به هستی تاریخی خویش ادامه می دهد. این «سنگ خارا» (ایران) بر هر نیروئی که بخواهد اندک آسیبی بر او وارد کند، چیره خواهد گشت و
«از باد و باران نیابد گزند»[1]

حرکتی که از 22 خرداد آغاز شده، چه از نظر گستردگی حضور نیروهای داخلی و چه از نظر تنوّع شرکت ایرانیان خارج کشور و نیز از جهت جذب و جلب شگفت انگیز افکار عمومی جهانیان، آنچنان عظیم و عمیق و گسترده است که واژگانی مانند «جنبش»، «قیام» و غیره، قادر به تبیین کم و کیف آن نیستند و بنابراین، قیاس آن با «جنبش دوم خرداد» و یا «جنبش دانشجوئی 18 تیر» نادرست می باشد. این حرکت مدنی و مسالمت آمیز – بدرستی- انفجار دانائی ها و توانائی های انباشته شده ی ایرانیان در پُشتِ سـدِّ 30 ساله ی حکومت اسلامی است. از این نظر، من واژه ی «رستاخیز ملّی» (Résurrection Nationale= National Resurgence) را در این باره مناسبت تر می دانم. اين رستاخيز ملّى، از پسِ پشتِ 30 سال خرافه و خفّتِ حاكميّت اسلامى، اينك سيماى مدرن، مدنى و مسالمت جوى ملّت ما و«ندا» هاى آزاديخوانه آن را به جهانيان نشان مى دهد، اين رستاخيز را مى توان «تولّدى ديگر» درحيات ملّى ما ناميد: «سنگ خارای ایران» بارِ دیگر به گردش در آمده و بر همه ی نیروهای قهر و تباهی، چیره خواهد شد.

«موج سبز»؟ یا گرداب؟
«موج سبز» چالشی است عميق و دوران ساز بین یک جنبش مدنی، مدرن و مسالمت آمیز با رژیمی قهّار، غیرمدنی و قرون وسطايی. روشن است که میرحسین موسوی نه گاندی است، نه نلسون ماندلا و نه مارتین لوترکینگ. او یک «اصول گرای اصلاح طلب» برآمده و بالیده ی در یک سُنّت سیاسی - مذهبی است و لذا به محدودیّت های مذهبی و ممکنات سیاسی وی درچهارچوب قوانین رژيم اسلامى باید توجّه اساسی داشت.
بنابراین: بگذاریم تا مير حسين موسوى «رنگ سبز» را سمبلی از «اهل بیت پیغمبر» بداند، مهم اینست كه میلیون ها دختر و پسر جوانی که در کارناوال های انتخاباتی – دست در دست هم - پایکوبی ها و دست افشانی ها کرده اند، رنگ سبز را نشانه ی نشاط و سمبلِ سبز شدن جوانه های جوانی خویش دانسته و با این رنگ، عجوزه های عاجز در «بیت رهبری» و شورای نگهبان رژیم را هراسان ساخته اند. [2]
درک اینکه آیا این، «موج سبز» است؟ یا گرداب؟ چندان دشوار نیست به این شرط که محدودیّت ها و ممکنات عاملان این «موج» را بدانیم و بشناسیم و امیال و آرزوهای مان را با امیال و آرزوهای موسوی یا کروبی، یکی نگیریم.

ضعف ها و ضرورت ها :

رستاخیز ملّی ایرانیان بخاطر ترکیب متفاوت و گاه متضاد نیروهای آن، بسیار شکننده و حسّاس است، اما جوهر جوان، پويا و مدرن اين رستاخيز چنان است كه ساختار نظام اسلامى را مى شكند و نفى و تغيير تماميت رژيم را درچشم انداز خود دارد، لذا لازم است تا همه ی ایرانیان آزاديخواه – با حسّ مسئولیت -در مراقبت، محافظت و ارتقای آن بکوشند.

1- ضعف ها:
مهندس موسوى در بیانیه ی شماره ی 5 خود خطاب به هوادارانش مى گويد: «نظام و انقلاب اسلامی میراث و میوه ی مبارزات تاریخی دویست‌ ساله ی شما با استبداد و عقب ‌ماندگی است. جمهوری اسلامی نظامی‌ است که اگر بر اساس عهد نخستین و نسخـه ی‌ اصیلش به اجرا درآید، تمامی خواسته‌های ما را در بر می‌گیرد. مبادا کسی فریب شعارهای ساختارشکنانه را بخورَد… در اين مدت [سی سال] و به خصوص در زمان حيات امامِ روشن ضميرِ ما، دست‌آوردهای ارزشمندی حاصل آمد.

نورانيّتی که تا پيش از آن تجربه نکرده بوديم جامعه ما را فراگرفت و مردم ما به حياتی نو رسيدند که به‌رغم سخت ‌ترين شدايد برايشان شيرين بود. آنچه مردم به دست آورده بودند کرامت و آزادی و طليعه‌هايی از حيات طيّبه بود. اطمينان دارم کسانی که آن روزها را ديده‌اند به چيزی کمتر از آن راضی نمی‌شوند».
كسانى كه «زمان حيات امامِ روشن ضمير» را ديده و يا نسل هايى كه در اين «دوزخ سياه 30 ساله» سوخته و مى سوزند،> هنوز دچار «آلزايمر سياسى» نشده اند تا به آن دوران خونين و «انقلاب فرهنگى»اش راضى شوند.

برخلاف ادعاى مهندس موسوى، نه در زمان «امام روشن ضمير» و نه درهمه سال هاى بعد از آن، ما – اساساً - «جمهوريت» ى نداشته ايم تا آقاى موسوى بخواهد اينك آن را به اصطلاح «اعاده» نمايد! «انتخابات» اخير نيز فاقد اصول اوليه ی يك انتخابات آزاد و عادلانه بوده چرا كه مردم، ناگزير بوده اند كه بين «بد» و «بدتر»، يكى را به اصطلاح «انتخاب» كنند.
بنابراين: هم از نظر فلسفه ی سياسى و هم از نظر قدرت عملى و اجرايى، در صورت رسيدن به قدرت، مهندس موسوى نيز رئيس جمهوريى خواهد بود همانند سيدمحمد خاتمى و حتّى ضعيف تر از او.
خوشبختانه تا کنون و تا این لحظه، هم مهندس موسوی و هم شیخ کروبی با غیر قانونی خواندن دولت احمدی نژاد بعنوان یک «دولت نامشروع و کودتائی» وايستادگى آنان در برابر «حُكم حكومتى رهبر» و تأكيد بر «ادامه ی مبارزه تاسقوط دولت كودتا»، به مسئولیت های سیاسی خویش عمل کرده اند، اما آیا آنان براى حفظ و «مصلحت نظام»، به كنترل سيلاب عظيمى خواهند پرداخت كه اينك كليّت رژيم اسلامى را تهديد مى كند؟ دريغا كه چنين خواهد بود!

٢- ضرورت ها:
با سرفرازى مى توان گفت كه درهفته هاى اخير، ملّت ما - و خصوصاً زنان و جوانان ما - آنچه كه در جان و توان داشته اند، ارائه و ايثار كرده اند آنچنانكه باعث سربلندى همه ی ايرانيان و موجب شگفتى و همبستگى عموم جهانيان شده اند: یافتن امید و اعتماد بنفس، مشروعيت زدايى از نظام اسلامى و روحانيّت حاكم و نيز همبستگى شگفت انگيز ايرانيان در سراسر جهان و نوعى «ساختارشكنى» براى تغيير نظام اسلامى، دستآوردهاى بسيار بزرگ هفته هاى اخير است. اينك بر رهبران سياسى برجسته و فرهيختگان فروتن ايران (در داخل و خارج كشور) است كه بدور از جداسرى هاى 30 ساله ی اخير، با اتحاد و همبستگى ملّى، در راه اعتلا و پيروزى مبارزات ملت ما بكوشند. در اين باره مى توان به ضرورت هاى زيرتوجه كرد:
1- تلاش ایرانیان خارج از کشور برای زنده نگهداشتن خواست ها و «ندا»های عادلانه و مبارزات آزادیخواهانه ی مردم ایران از طريق برگزارى متينگ ها، تظاهرات خيابانى، همايش هاى سياسى و نمايش هاى فرهنگى - هنرى.
2- ائتلاف گسترده ی نیروهای آزادیخواه برای ابطال انتخابات یا استعفای دولت کودتائی محمود احمدی نژاد و آزادی همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی.
3- تشکیل «شورای موقّت نجات ملّی» برای انعکاس مبارزات مردم در محافل و سازمان های بین المللی و تدارك انجام یک رفراندوم آزاد (زیر نظر سازمان های ملّی و بین المللی) برای تعیین نوع نظام سیاسی در ایران.

شرایط حسّاس کنونی، مسئولیّت تاریخی بسیار خطیری را در برابر رهبران سیاسی و روشنفکران ما قرار داده است و اینک چشمانِ بازِ «ندا»های میهن، منتظر اقدامات میهن پرستانه ی آنان است.


زیرنویس ها:

1- Gobineau, A: Trois ans en Asie, Paris, 1859, P307

2- جدا از سابقه ی «رنگ سبز» در فرهنگ ايران باستان، جالب است که برخی از ورزشکاران خارجی و نیز بعضى از گروه های معروف هنری و سازمان هاى كمونيستى جهان با استفاده از «رنگ سبز»، از جنبش آزادیخواهی مردم ایران حمایت کرده اند، بى آنكه تعلّقى به اسلام يا توجهى به «رنگ سبزِ اهل بیت پیغمبر» داشته باشند!
علی میرفطروس[+]

رستاخیز ملّی: ضعف ها و ضرورت ها - بخش نخست[+]

* * * * *

* * * * *

Labels:

Sunday, July 05, 2009

نسـل کُشـی اسـلامـی در ايــران

خــرداد خـونيــن در ايـران اسـلامــزده




اسامی تعدادی از جان باختگان خـرداد خونيـن در ايـران

1. حسين طهماسبی، 25 ساله، در جريان تجمعات اعتراضي روز دوشنبه 25 خرداد ماه در خيابان نوبهار كرمانشاه مورد حمله‌ی مأموران مسلح وابسته به دولت قرار گرفته و در اثر ضربات وارده جان خود را از دست داد.

2. بهمن جنابی، 20 ساله، 25 خردادماه، شاغل در مغازه نصب و تعمیرات شوفاژ - در تهران کشتـه شــد.

3. مهدی کرمی، 25 ساله، 25 خردادماه، در چهار راه جنت آباد و خیابان کاشانی، بااصابت گلوله به گلو کشته شد.

4. ندا آقا سلطان، 27 ساله، دانشجوی فلسفه، 30 خردادماه، در خیابان کارگر شمالی، تقاطع خیابان شهید صالحی و کوچه خسروی، به دلیل اصابت گلوله نیروهای لباس شخصی به قلب، جان داد.

5. ناصر امیرنژاد، 26 ساله، اهل یاسوج، دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران در رشته هوا-فضا، تاریخ 25 خردادماه در ابتدای خیابان محمد علی جناح در تیراندازی نیروهای بسیج به قتل رسید.


6. فاطمه رجب پور، 38 ساله، 25 خردادماه در خیابان محمدعلی جناح. در تیراندازی نيروهاي امنيتی و بسيج کشتـه شــد.

7. سرور برومند، 58 ساله، در تاریخ 25 خردادماه در خیابان محمدعلی جناح، بـا گلوله های لباس شخصی ها کشتـه شـد.

8. محمد حسين برزگر، 25 ساله، ديپلم شغل آزاد، در تاريخ چهارشنبه 27 خرداد در ميدان هفت تير، به دليل اصابت گلوله به سر جان باخت و در يكشنبه 31 خرداد بعد از تعهد گرفتن از خانواده در قطعه 302 به خاك سپرده شد.

9. سيد رضا طباطبايی، 30 ساله، ليسانس حسابداري، كارمند، در 30 خرداد در خيابان آذربايجان جان به دليل اصابت گلوله به سر باخت و چهارشنبه 3 تير بعد از تعهد گرفتن از خانواده در قطعه 259 به خاك سپرده شد.

10. ايمان هاشمی، 27 ساله، شغل آزاد، شنبه 30 خرداد در خيابان آزادی تهران، جان باخت و چهارشنبه 3 تير در قطعه 259 به خاك سپرده شد.


11. پريسا كلی، 25 ساله فارغ التحصيل رشته ادبيات، به دليل اصابت گلوله به گردن در يكشنبه 31 خرداد در بلوار كشاورز جان باخت و سه شنبه 2 تير در قطعه 259 به خاك سپرده شد

12. محسن حدادی، 24 ساله برنامه نویس كامپيوتر شنبه 30 خرداد به دليل اصابت گلوله بر پيشاني در خيابان نصرت جان باخت و سه شنبه 2 تير در قطعه 262 به خاك سپرده شد.

13. محمد نيكزادی، 22 ساله فارغ التحصيل عمران در سه شنبه 26 خرداد به دليل اصابت گلوله به سينه در ميدان ونك جان باخت و شنبه 30 خرداد در قطعه 257 به خاك سپرده شد.

14. علی شاهدی، 24 ساله، بعد از دستگيری و انتقال به كلانتری در تهرانپارس يكشنبه 31 خرداد به دلايل نامعلوم در كلانتری جان باخت پزشكي قانوني علت مرگ وي را نامشخص اعلام كرده اما خانواده وي معتقدند به علت ضربات باتوم در كلانتري به قتل رسیده است، وي 4 تير در قطعه 257 به خاك سپرده شد.

15. واحد اكبری، 34 ساله، شغل ازاد و متاهل دارای يك دختر 3 ساله در شنبه 30 خرداد به دليل اصابت گلوله به پهلو در خيابان ونك جان باخت و سه شنبه 2 تير در قطعه 261 به خاك سپرده شد.

16. ابوالفضل عبدالهی، 21 ساله، فوق ديپلم برق، 30 خرداد در مقابل دانشگاه صنعتي شريف به دليل اصابت گلوله به پشت سرجان باخت و سه شنبه 2 تير در قطعه 248 به خاك سپرده شد.


17. سالار طهماسبی، 27 ساله، دانشجوی كارشناسی مديريت بازرگانی رشت، شنبه 30 خرداد در خيابان جمهوری به دليل اصابت گلوله به پيشانی جان باخت ودوشنبه 2 تير در قطعه 254 به خاك سپرده شد.

18. فهيمه سلحشور، 25 ساله، ديپلم، يكشنبه 24 خرداد به دليل اصابت باتوم به سر و خونريزی داخلی در ميدان ولی عصر بعد از انتقال به بيمارستان در تاريخ 25 خرداد جان باخت و 27 خرداد در قطعه 266 به خاك سپرده شد.

19. وحيد رضا طباطبايی، 29 ساله، ليسانس زبان انگليسی، چهارشنبه 3 تير در بهارستان به دليل اصابت گلوله به سر جان باخت و 6 تير در قطعه 308 به خاك سپرده شد.

20. كيانوش آسا، دانشجوی ترم آخر كارشناسي ارشد رشته‌ی پتروشيمی، و از نخبگان دانشگاه علم و صنعت ايران در جريان تظاهرات روز دوشنبه 25 خرداد ماه ميدان آزادی تهران در اثر اصابت گلوله توسط افراد موسوم به لباس شخصی جان خود را از دست داد، وی پس از انتقال به کرمانشاه در آن شهر دفن شد.

21. اشکان سهرابی، نوجوان 18 ساله، دانش آموز، شنبه 30 خرداد ماه بر اثر اصابت گلوله ای که از سوی نيروهای امنيتی و بسيج شليک شد، کشته شد. محل جان باختن وی حدفاصل تقاطع رودکی - و سرسبيل بود.

22. فرزاد جشنی، فرزند سید جافر، اهل آبدانان از توابع استان ايلام، محل جان باختن تهران، 30 خردادماه.


23. مصطفی غنیان، دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران، اهل مشهد، زمان فوت 25 خردادماه در کوی دانشگاه تهران به وسیله نیروهای لباس شخصی.

24. نادر ناصری، 30 خردادماه، خیابان خوش، در گورستان بابل به خاک سپرده شد.

25. مسعود خسروی، 25 خردادماه، میدان آزادی، در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

26. مسعود هاشم زاده، 30 خرداد ماه ، تهران، محل دفن شمال کشور

27. ايمان نمازی، دانشجوي رشته عمران دانشگاه تهران، 25 خردادماه ، کوی دانشگاه

28. كاوه علی پور، 19 ساله، شنبه 30 خردادماه ، تهران

29. شیلر خضری، میدان بهارستان، 16 ژوئن 2009 – 26 خرداد 88، بر اثر اصابت گلوله ی نيروهای امنيتی رژیم کشتـه شد.


30. مبينا احترامی، 25 خرداد، 15 ژوئن 2009، آميرآباد تهران، خوابگاه کوی دانشگاه

31. فاطمه براتی، 25 خرداد، 15 ژوئن 2009، آميرآباد تهران، خوابگاه کوی دانشگاه

32. کسری شرفی، 25 خرداد، 15 ژوئن 2009، آميرآباد تهران، خوابگاه کوی دانشگاه

33. کامبيز شعاعی، 25 خرداد، 15 ژوئن 2009، آميرآباد تهران، خوابگاه کوی دانشگاه.


34. محسن ايمانی، کوی دانشگاه 25 خردادماه (نیازمند منابع بیشتر)

خرداد خونین، گزارش تفصیلی نقض حقوق بشر
فعالان حقوق بشر در ایران

خرداد خونین، گزارش تفصیلی نقض حقوق بشر پس از انتخابات در ایران[+]

* * * * *


کشته شدن استاد دانشگاه اهواز
یکشنبه، 14 تیر 1388 - 2009 Sun 05 July

جعفر بروايه، استاد دانشگاه چمران اهواز، دانشجوی دکترای دانشگاه تهران، برای شرکت در امتحانات به تهران رفته بود،
در تظاهرات ميدان بهارستان از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار می گيرد، پيش از رسيدن به بيمارستان در راه جان سپرد،
جسد آن به خون تپيده توسط يکی از دوستان وی شناسايی و در اهواز تحويل خانواده وی شد. مراسم خاکسپاری در حضور نیروهای امنيتی رژيم انجام گرفت.

* * * * *

مرگ در شکنجه گاه مشهد
دوشنبه، 15 تیر 1388 - 2009 Sun 06 July

مهندس حمید مداح شورچه، در صحن مسجد گوهرشاد مشهد توسط نیروهای امنیتی دستگیر شد، او در مدت بازداشت تحت شکنجه قرار گرفت به دلیل شدت جراحات وارده جان سپرد. پزشکی قانونی علت مرگ وی را خونریزی مغزی اعلام کرده است.

* * * * *

شنبه، 20 تیر ماه 1388 - 2009 Sat 11 July

جوان 19 ساله در زندان اوین به قتل رسید

سهراب اعرابی، 19 ساله، ديپلم پشت کنکــور، روز شنبه 30 خرداد – 20 ژوئن 2009، در تهران دستگيـر و Sohrab Arabiدر زندان اوين زيـر شکنجــه به قتـل رسيـد!
مادر اين جوان در روز سه شنبه 16 تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادی فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر می دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولی خيلی نگران بود و مي‌گفت می‌ترسم بچه‌ام را بكشند.
از طرف سلاخ قاضی سعيـد مرتضوی، خبر آمد كه «سهراب اعرابی»، در زندان درگذشته است, خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند... - آژانس ايران خبر - ۱۳۸۸/۴/۲۰

* * * * *

گزارش تفصیلی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در خصوص رویدادها، نقض حقوق بشر و اقدامات دستگاه امنیتی پس از انتخابات در محدود زمانی 22 خردادماه تا 12 تیرماه سال 1388.

مجموع گزارشات کلی از بازداشت های جمعی افزون بر سه هزار شهروند، ارائه آمار از 34 جان باخته خشونت های اخیر و همچنین مشخصات 700 بازداشت شده قسمت های دیگر این گزارش را تشکیل می دهد.
گزارش کامل را در اينجا بخوانيد[+]


Labels: , ,

Friday, July 03, 2009

آغازِ پایانِ حکومت اسلامی

رستاخیز ملّی: ضعف ها و ضرورت ها

علی میرفطروس




• گاه اشتباهات کوچکِ خودکامگان، پیامدهای بسیار بزرگ و سرنوشت ساز دارند.

• اینک مبارزات و اعتراضات مردم از یک دعوای حقوقی (تقلّب در انتخابات) به نبردی حقیقی برای به زیر کشاندن رئیس جمهورِ دست نشانده ی آیت الله خامنه ای تبدیل شده است!

***

بخش نخست

4 سال پیش، بهنگام «انتخابات» نهمین دوره ی ریاست جمهوری در ایران، در مطلب کوتاهی بنام «برای ثبت در تاریخ» یادآور شده بودم که «انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری، یک انتحار سیاسی برای رژیم اسلامی است چرا که آغاز ریاست جمهوری وی، پایان حکومت مُلاّها خواهد بود» [1]
عملکردهای 4 ساله ی آقای احمدی نژاد در سطح ملّی و بین المللی نشانه همین انتحار سیاسی و «آغازِ پایانِ حکومت اسلامی» می تواند باشد. این امر باعث گردید تا «عقلای مصلحت بینِ نظام اسلامی» برای حفظ و بقای رژیم، «انتخابات» دهمین دوره ریاست جمهوری را به کارزاری سرنوشت ساز بَدَل سازند و در این راه توانستند بخش های بزرگی از جامعه مدنی ایران و خصوصاً زنان، جوانان، دانشجویان، معلمان، هنرمندان و نویسندگان ایران را بسوی خود جلب کنند.

روشن است که نه آقای میرحسین موسوی (با توجه به کارنامه گذشته اش) کاندیدای دلخواه و مطلوب این اقشار اجتماعی بود و نه «رنگ سبز» و گفتن «الله اکبر» نشانـه تعلّق عاطفی و معنوی عموم شرکت کنندگان در انتخابات به اسلام و باورهای سبزِ شیعی. حمایت از موسوی و بهره برداری از نماد سبز را باید در محدودیّت های سیاسی - اجتماعی و فرهنگی جامعه جستجو کرد. بقول انگلس: اگر مبارزات مردم «پرچم های مذهبی» با خود حمل می کنند و اگر منافع، نیازها، خواست ها و شعارهای هر یک از طبقات در زیر «پوشش مذهبی» خود را پنهان می سازند، این، در حقیقتِ امر تغییری نمی دهد و به سادگی از محدودیّت ها و مناسبات سیاسی - اجتماعی و فرهنگی عصر قابل درک می باشد. [2]

در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، مردم، با آگاهی و هوشیاری شگفت و شایسته ای کوشیدند تا از سیاست بعنوان «هنر تحقّق ممکنات» استفاده کنند و با حمایت گسترده از میرحسین موسوی، مخالفت خویش را با سیاست های دولت احمدی نژاد و در نتیجه با رهبرِ حامی و هادیِ وی (آیت الله خامنه ای) ابراز نمایند. بنابراین، در واقع، 22 خرداد قبل از اینکه روزِ «آری» به میرحسین موسوی بوده باشد، روزِ «نـــه!» به احمدی نژاد و آیت الله خامنه ای بوده است.

تجربه های تاریخی نشان می دهند که گاه اشتباهات کوچکِ خودکامگان پیامدهای بسیار بزرگ و سرنوشت ساز دارند. تقلّب های انتخاباتی و رویدادهای خونین پس از آن، نشان داد که آقای خامنه ای و نهادهای دلخواه وی، حتّی شخصیّت های «خودی» و چهارچوب های رسمی و شناخته شده خود را نیز به رسمیّت نمی شناسد بطوریکه در یک کودتای آشکار و رسوا، آراء حقیقی ملّت را به سود نامزد محبوب و دلخواهش (محمود احمدی نژاد) مصادره کرده است. این تقلّب و تحقیر آشکار، خشم نهفتـه 30 سالـه مردم و خصوصاً جوانان را چنان در خیابان های سراسر ایران جاری ساخت که اینک بسان آتشفشان خروشانی، فاشیسم دینی حاکم بر ایران را تهدید می کند. [3]

انقلاب مشروطیت با نفی «الهی بودن قدرت سیاسی حکومت»، ضمن تبدیل کردن مردم ایران از «رعیّت» (امّت) به «ملّت»، انقلابی بود برای پایان دادن به سلطـه شریعتمداران (مشروعه طلبان) در عرصه های سیاسی - اجتماعی و فرهنگی جامعه، امّا بخاطر ضعف ساختارهای اجتماعی و فقدان نیروهای نوین طبقاتی (خصوصاً طبقـه ی متوسط شهری) انقلاب مشروطیت نتوانست (و نمی توانست) به بسیاری از خواست ها و شعارهای اساسی خویش دست یابد و لذا در یک مصالحـه ی ناگزیر با «مشروعه طلبان»، راهِ تضادها و تناقض ها و کشاکش های آینده، هموار ماند. آنچه که پس از مشروطیّت و زمان رضاشاه و ملّی کردن صنعت نفت تا انقلاب بهمن ماه 57 روی داد، تجلّی این تناقض ها و تضادها و کشاکش ها بود: کشاکش «بدعت» (تجدّدگرائی) با «شریعت» (اسلام).[4]

سالهای پیش از 1357، آیت الله خمینی با انتشار کتاب های «حکومت اسلامی» و «تحریرالوسیله» مانیفست سیاسی خود را تدوین و ارائه کرده بود، محتوای این نظریّات آنچنان ضد دموکراتیک و قرون وسطائی بود که در پاسخ به پرسشِ یکی از روزنامه نگاران خارجی، آیت الله خمینی به توصیـه ی یکی از مشاوران نزدیکش در پاریس، آن دو کتاب را، «جعلی» و «ساخته و پرداختـه ی ساواک شاه» معرفی کرد و لذا برای خزیدن به قدرت سیاسی، از جمهوریّت، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، سخن ها گفته بود.

آیت الله خمینی سودای استقرار یک جامعـه ی طالبانی (به سبک افغانستان) را داشت. فلسفـه ی سیاسی وی – اساساً - با «جمهوریّت»، «انتخابات آزاد» و « صندوق های رأی» میانه ای نداشت چرا که از نظر خمینی: رهبر (ولی فقیه) بسان «قیّم» بر عموم «جامعـه ی صغیر» سرپرستی و حضانت می کرد. بعبارت دیگر: رهبر بسان «شبان»، گوسفندان (مردم) را هدایت و رهبری می نمود.[5]
بنابراین: در همـه ی سال های حکومت اسلامی، انتخابات و صندوق رأی - اساساً- برای کسب مشروعیّت و نشان دادن این مشروعیّت به جهانیان بود!
قانون اساسی جمهوری اسلامی با وجود تأکید ظاهری بر «جمهوریّت نظام» - اساساً- مبتنی بر «اصالت رهبر» در استقرار یک خلافت اسلامی به سبک مدرن و امروزی بود، امّا کوشش های دوران رضا شاه و محمدرضا شاه (با همـه ی کمبودها و ضعف های شان) آنچنان بود که پس از 30 سال سلطه و سرکوب حکومت اسلامی و با شدیدترین تبلیغات آموزشی و پرورشی، رژیم اسلامی نتوانست بر حافظه تاریخی، ملّی و تجدّدخواه ایرانیان چیره گردد و – صد البته - حضور شبکه های ارتباطات جهانی (اینترنت، رادیو - تلویزیون و ...) شکست و ناکامی رژیم اسلامی را تسهیل کردند.
شکست اصلاح طلبان حکومتی، شکست یک توّهم دیرپا بود که می خواست از درون یک ایدئولوژی تمام خواه (توتالیتر) «دموکراسی اسلامی»، «جامعـه ی مدنی» و «مردم سالاری دینی» را استخراج کند.

کودتای انتخاباتی 22 خرداد، در واقع برای «ختم جمهوریّت» به سود استقرار عیان و آشکار یک «خلافت مستبدانـه ی اسلامی» است.[6]
اعتراضات و جانفشانی های مردم در دو هفتـه ی اخیر و بازتاب بسیار گسترده ی این اعتراضات و جانفشانی ها در مطبوعات و رادیو - تلویزیون های جهان باعث گردید تا دولتمردان و سیاستمداران غربی (که سال ها مسحون و مفتون نمایش قدرت و «پایگاه توده ای رژیم» شده بودند) «ندا» های واقعی مردم ایران را ببینند و بشنوند و برای تحقّق خواست های آزادیخواهانه و حق طلبانـه ی مردم ایران با آنان ابراز همدلی و همبستگی نمایند.
پس از دو هفته کشتار و سرکوب های گسترده ی تظاهرکنندگان و پس از برسمیّت شناختن کودتای انتخاباتی از طرف شورای نگهبانِ آقای خامنه ای، اینک مبارزات و اعتراضات مردم از یک دعوای حقوقی (تقلّب در انتخابات) به نبردی حقیقی برای به زیر کشاندن رئیس جمهورِ دست نشانده ی آیت الله خامنه ای تبدیل شده است.

ادامه دارد

زیرنویس ها:

1- اینجا[+] کلیک کنید

2- جنگ های دهقانی در آلمان، ص 29؛ لودویک فویرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمان، ص 50. برای بحثی درباره «شکل شناسی» جنبش های اجتماعی در ایران بعد از اسلام نگاه کنید به: علی میرفطروس، عمادالدین نسیمی، چاپ دوم، 1999، صص 47-60، همچنین نگاه کنید به اینجا[+]

3- برای یک مقایسة تطبیقی حکومت اسلامی ایران با فاشیسم و نازیسم، نگاه کنید به: علی میرفطروس، ملاحظاتی در تاریخ ایران، چاپ چهارم، 2001، صص 142-153 و نیز نگاه کنید به اینجا[+] و اینجا[+]

4- در این باره نگاه کنید به مقاله «تأملاتی در انقلاب مشروطیت»

5- در این باره نگاه کنید به: علی میرفطروس، ملاحظاتی در تاریخ ایران، چاپ چهارم، صص 118-140. همچنین نگاه کنید به اینجا[+]

6- من - برخلاف آقای اکبر گنجی- «نظام خلافت» را بجای «نظام سلطانی» برای تبیین ویژگی های رژیم اسلامی حاکم، دقیق تر می دانم

Labels:

Thursday, July 02, 2009

نــه! بــه کيش تازيـان - اســلام

نسل آخوند را باید برچید

شاهین کاویانی



نسل آخوند را باید در ایران برچید تا هرگز ایران و ایرانیان گرفتار این چنین آفتی نگردند. حوزه های "بنام" علمیه را باید بست تا این کارخانه آخوندسازی، جنایتکاران دیگری از خود بیرون ندهند. حوزه های "بنام" علمیه که بویی از علم و دانش نبرده اند تنها مکانی برای چاپ و پخش اراجیف و خرافات اسلامی در باب نکاح، جماع، امر دخول بر زنان و دخول بر حیوانات، دخول واجب و حرام و سنت و شبه، قصاص و کشتار، نجاست، آداب واجبی کشیدن و حجامت، عطسه و آروغ زدن و آداب دارالخا و ..... (نگاه کنید به: در احکام اسلامی[+]) بیش نیستند و آنچه از مغز این امامه بسران خارج میشود چرندیاتی بیش نیست که به درد همان خلا میخورد و بس.
هر که میخواهد از اسلام و مسلمانی بداند به کتاب های پوسیده و واپسمانده اسلامی روی آورد و خود بخواند و بفهمد که این فرقه و درونمایه آن(جماع و نکاح و دخول شبه و....) چیست!!! هر کس هم نمیتواند بدون "مرجع تقلید" زندگی کند، یعنی خرد و دانش کافی برای پیدا کردن راستی و درستی را ندارد و باید مانند یک گوسفند دنباله رو احمق دیگری باشد، در باغ وحش ها میمونی با یک کتاب قرآن در قفس نگهداری خواهد شد تا این نابخردان از آن میمون پیروی کنند و آنرا "مرجع تقلید" خود بدانند. یک میمون دارای سرشتی پاکتر و بی آزارتر از یک آخوند است و هر چه از او تراوش میشود همانی است که تاکنون از دهان آخوند تراوش شده و خواهد شد.

آخوندها در پیدایش چیزی بجز گروهی نوحه خوان و سینه زدن نبودند(نگاه کنید به: آخوند تاریخچه پیدایش...[+]) و در ایران تا آغاز سلسه صفوی گروهی به نام آخوند و یا مذهب شیعه به گونه امروزی وجود نداشت. در آغاز قرن نهم هجری بیشتر مردم ایران و شهرهای پرجمعیت مانند اصفهان، قزوین، ابهر، زنجان، مزدقان، شیراز، گلپایگان، یزد، تبریز، اردبیل، مشگین، اهر نخجوان و غرب ایران یکدست همگی سنی شافعی مذهب بودند( [+]1). تا اینکه شاهان تازی پرست صفوی به زور شمشیر و چماق به شیعه کردن ایران و ایرانیان دست زدند(2). در تبریز، پایگاه شاه اسماعیل در دو شبانه روز بیش از بیست هزار نفر و در طبس هفت هزار نفر را سربریدند. در کاشان حدود هزار نفر و در شمال شرقی ایران ده هزار نفر را کشتند. تا جایی که شاه اسماعیل خونخوار تکه های بدن مردم را برای ترساندن مخالفین هدیه می فرستاد(3).

ملا، نوحه خوان و روضه خوان بوجود آمد تا برای سر بریده حسین تازی گریه کنند و مردم را به گریه آورند تا نان شبی بدست آورند، ولی پس از به قدرت رسیدن شاهان صفوی چون دستگاه تازه پای ترکان(آق قو یونلو) صفوی نیاز به مداحان و روضه خوانان در مسجدها و در بالای منبرها داشت این گروه مفت خوار را اجیر کرده و بکار گرفت. چون این گروه بجز اراجیف و چرندیات و خرافات چیز بیشتری درباره شیعه نمی دانستند(4)، دستگاه صفوی نیاز در این دید تا مشتی مفت خوار حرفه ای از شیعیان عراق، لبنان و سوریه به ایران وارد کند. یکی از نخستین چنین ملایی، ملا علی بن عبدالعالی کرکی مشهور به "محقق ثانی" از مردم کرک حومه شام بود(5).

همانگونه که پیش از صفویان نیازی به این گروه از مفت خواران نبود، امروز هم دیگر چنین نیازی به آنها نیست. این دکان ِ نان خواری و سواری گرفتن از مردم را خود این آخوندها ساخته اند، که آنها تنها پل میان این جهان و آن جهان هستند و مردم نیازمند "مرجع تقلید" هستند. این گفته از میان مردم نیامده است ونه که از خود آخوند می آید که برای رابطه با "امام در چاه" به آخوند نیاز است، چون تنها آنها هستند که میتوانند با داخل چاه گفتگو و تماس داشته باشند. مردم نادان هم هر چه به آنها خورانده میشود اگر بیش از یک نسل دوباره گویی شود می پذیرند و سپس به نسل پس از خود وامیگذارند.

آخوند و پیروان کیش تازیان خود را ایرانی نمی دانند بلکه نخست تخم تازی و مسلمان و سپس خود را ایران زاده می دانند. هیچ کس با تنها فارسی سخن گفتن ایرانی نمی شود، ایرانی نمی اندیشد و ایران دوست نمی شود. پیروان کیش تازی دست پرورده فرهنگی بیگانه، با فرهنگ و تاریخ ایرانی هیچ دوستی و همبستگی ندارند. قهرمانان آنها کسانی هستند که ایران را به خاک و خون کشیده اند و ایرانیان را دسته دسته کشتار کرده اند. اگر سُنی مذهب باشند عمر و عثمان جنایتکار را می پرستند و اگر شیعه باشند علی آدمکش و حسن زنباره و حسین تازی که خودش در کشتار مردم تبرستان شرکت داشته است(نگاه کنید به: کشتار ایرانیان بدست حسن و حسین[+])را مقدس و پاک می نگارند. چگونه یک آدمکش و کشتارگر در نگر اینها مقدس و پاک میشود جای شگفتی دارد!!! این گروه و پیروان آنها بدرستی همانند اراذلی هستند که بدستور خلیفه خود عمر، عثمان و علی در 1400 سال پیش به ایران هجوم آوردند و ایرانیان را دسته دسته کشتار کردند و زنان و کودکان را به اسارت بردند و در بازارهای برده فروشی به ناچیزی فروختند.

تازیان دشمنان دیرینه ایرانیان سه بار به ایران هجوم آورده اند. نخستین بار در زمان شاهپور بزرگ ساسانی بود که تازیان از خردسالی شاه بهره بردند و به کشتار و ویرانی شهرهای ایرانی دست زدند که در آخر شاهپور آنها را گوشمالی سختی داد. بار دوم در پایان سلسله ساسانیان و پادشاهی یزدگرد سوم بود که همه از کشتار و جنایات تازیان در آن زمان آگاه هستیم که تاکنون هم نتوانسته ایم از شر این فرهنگ بدوی رهایی یابیم. بار سوم در هجوم صدام حسین بود که همه کشورهای عربی در این جنگ با ایران و ایرانیان شرکت داشتند و صدام را یاری میدادند.

امروز هم مانند تاریخ ننگین اسلام می بینیم که هرگاه سیدهای امامه سیاه می خواهند ایرانیان را سرکوب کنند از تازیان لبنان و سوریه و فلسطین برای اینکار بهر می برند و با وارد کردن جنایتکاران لبنانی و فلسطینی و ... به کشتار و سرکوب ایرانیان دست می زنند. از آغاز دوران خلافت تازیان سرکوب و کشتار ایرانیان به همین شیوه بوده است. هرگاه شورشی در ایران و شهرهای ایرانی رخ می داد، خلیفه از نیروهای تازیانِ خارج از ایران برای کشتار ایرانیان بهره میبرد. امروز هم چنین است، خلیفه وقت؛ رهبر؛ ولی فقیه و یا هر چه می خواهید نامش را بگذارید برای سرکوب ایرانیان از تازیان بهره میبرد.

امروز، باری، دیگر تازیان در لباس پلیس ایرانی، به درخواست فارسی زبانانی که در ایران زاده شده اند، اجیر و برای توهین، سرکوب، کشتار ایرانیان به ایران آورده شده اند و همه در تلویزیون ها می بینیم که با چه اشتیاقی، این بیگانگان بر سر ایرانیان، چه زن و چه مرد، می کوبند.

به هر روی همانگونه که دستگاه دینی ِ صفوی آخوند را به ایران وارد کرد میتوان به همانگونه آخوند را از ایران یکپارچه خارج کرد و به زباله دانی تاریخ ریخت.
پاینده ایران
شاهین کاویانی[+]

Labels:

Friday, June 26, 2009

تداوم زورگوئی و استبداد


آغاز روند فروپاشی دستگاه روحانیت


فرهاد عرفانی – مزدک




حیات تقریباً هزارسالۀ دستگاه روحانیت در ایران، بگونه ای جدی، در معرض تهدید قرار گرفته است. برای درک وضعیت فعلی، ذکر نکاتی از حضور دیرپای این قشر در تاریخ گذشته، ضروری بنظر می رسد:

از آغاز تهاجم اعراب مسلمان به ایران، تا نزدیک به پنج قرن، روند سلطه و پیشبرد امور عقیدتی مربوط به اسلام، مستقیم و غیر مستقیم، در اختیار خلیفه و نمایندگان وی در ایران بود. پس از برچیده شدن سلطۀ خلفا، امر پیشبرد تبلیغ و ترویج اسلام در ایران، بعهدۀ افرادی قرار داده شد که به مرور زمان، بعنوان یک جامعه و یک قشر مشخص، با ویژگی ها و وظائف خاص و تحت عنوان روحانی ( آخوند یا ملا )، شکل گرفته و مطرح شدند. اگر بخواهیم در یک جمله این روند را توضیح دهیم، می توانیم بگوئیم که: سلطۀ عقیدتی و اخلاقی جامعۀ روحانیت در هزار سال گذشته، در واقع، تداوم سلطۀ اعراب، در همۀ این قرون تا کنون بوده است.

به معنی دیگر، اگرچه اعراب با شکست سیاسی، سلطۀ خود را بر ایران از دست دادند، اما با جایگزینی جامعۀ روحانیت و ارائه شرح وظائف این جامعه، که در اموری غیر سیاسی، و عمدتأ حقوقی و اخلاقی و معرفتی خلاصه می شد، و بطور سنتی و بصورت مستقیم از دخالت در سیاست و حکومت پرهیز می کرد، در واقع توانستند به تسلط خود بر حیات اجتماعی مردم ایران ادامه داده، و تا اعماق جامعه، نمادهای فرهنگی و عقیدتی خود را بسط و نفوذ دهند. رمز حیات دستگاه روحانیت در جامعۀ ایران را نیز باید در همین نکتۀ بارز، یعنی عدم دخالت مستقیم در امر قدرت و حکومت و سیاست، و اکتفا کردن به حیات و سلطۀ فرهنگی دانست.

اگر دقت شود، در تمامی قرون گذشته، و تا پیش از تشکیل جمهوری اسلامی، هرگز روحانیت، مدعی حکومت نشده بود، با اینکه همواره نزدیکترین رابطه را با حکومت های وقت داشته، و به یک معنی، بعنوان زائدۀ حکومتی، به تقویت سلطۀ حکام، یاری می رساند.

روحانیون، بعنوان راهنما، مشاور، وزیر، معلم، حکیم و... همواره در کنار حکومت ها بوده اند و تقریبأ در همۀ هزار سال گذشته، یکی از ارکان اصلی حکومتی، و سیادت عقیدتی و کسب مشروعیت آن، بحساب می آمده اند. آنها با بعهده گرفتن نقش اجتماعی و حقوقی نیز، توانسته بودند در همۀ حوزه های حیات اجتماعی وارد شده، و از تنظیم و عقد قرارداد گرفته، تا رساندن تابوت به قبرستان، کسب اعتبار و مشروعیت کنند! نفوذ این جماعت تا آنجا پیش رفته بود که قدرتمندترین فرد مملکت، یعنی پادشاه نیز، به جهت ازدواج یا اعلان جنگ، به آنها روی می آورد!...

نقش روحانیت در تداوم سلطۀ اعراب، ترک ها و مغول ها و در قرون جدید؛ استعمار انگلیس بر ایران، بر هیچ مورخی پوشیده نیست. این دستگاه، همواره در جهت تحمیق توده ها و تداوم زورگوئی و استبداد، نقشی محوری داشته است.
در هزار سال گذشته، شاید تنها بتوان دوره های حکومت نادرشاه و رضا شاه را از این امر، مستثنی کرد. بارزترین و یکی از آخرین نمونه های نقش منفی این دستگاه را، در طی جنگ های ایران و روس می توان دید که تحریکات آیت الله مجاهد، عامل سر سپرده استعمار انگلیس و رئیس حوزۀ نجف و از بنیانگذاران حوزۀ علمیه قم، چگونه منجر به تجزیه یک سوم از خاک میهنمان ایران، شد. اما با همۀ آنچه ذکر آن رفت، روحانیت توانسته بود در طی قرون، نفوذ معنوی گسترده ای در بین توده ها بدست آورد و این نبود جز آنکه بصورت آشکار، مدعی حکومت و دخالت در سیاست نبود و تنها خود را مبشر اخلاقیات و معنویات معرفی می کرد. لیکن با کسب قدرت در بهمن پنجاه و هفت، روحانیت برای اولین بار، مسئولیت مستقیم نهاد قدرت را بعهده گرفت و جایگاه تاریخی خود را بعنوان یار و یاور حکومت ها ترک گفت.

خمینی که خود در ابتدا بر اساس همان سنت مذکور، گفته بود: « ما سیاست را به سیاستمداران واگذار می کنیم و به همان حوزه و کلاس و درس باز می گردیم »، با مزه کردن طعم قدرت، نظریه ولایت فقیه را از انبان رویاهای جوانی اش بیرون کشید و بر میز قمار سیاست جامعه کوبید. او، بدون اینکه شاید خود متوجه باشد، با اینکار، سند نابودی نه تنها دستگاه روحانیت، بلکه حتی اسلام در ایران را امضاء کرد! چرا که اگر تا کنون، حکومتها می آمدند و می رفتند، اما روحانیت بر جای می ماند، اکنون که می رفت تا روحانیت، خود، بر مسند قدرت نشیند، همانند هر حکومتی، خویش را در معرض سقوط و نابودی قرار می داد.

شکل دهی حکومت بر اساس اصل ولایت فقیه، و تمرکز قدرت سیاسی – نظامی در دستهای یک روحانی، عملأ، به معنی شکل دهی یک استبداد مطلق از سوئی، و از سوی دیگر، در گیر ساختن جامعۀ روحانیت در نظام اقتصادی سرمایه داری، و ایجاد قشری مافیائی از روحانیون ثروتمند و صاحب سرمایه شد. تداوم این روند، موجب شد که نگاه سنتی مردم به دستگاه روحانیت، از بنیان دگرگون شود. آخوند، دیگر یک روحانی مبلغ فضائل اخلاقی و روحی و مبشر معنویت نبود، بلکه روحانی، بمعنی سیاستمداری مفتخور و مستبد معرفی شد، که جز به شکم و زیر شکم و حفظ قدرت به هر قیمتی، به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد!

اوج این نگرش را، در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، بعیان می توان دید. آقای کروبی، بعنوان نماد و نمایندۀ جامعه هفتصد هزار نفری روحانیت ایران، حتی موفق به کسب نیمی از آرای جامعۀ روحانیت هم نشد، چه رسد به مردم ایران! این بی اعتباری حیرت آور و عبرت انگیز! را می توان سر آغاز فروپاشی جامعه و دستگاه روحانیت در ایران دانست.

پیدا شدن شکاف وانشقاق گسترده در بین جامعه روحانیت و گردانندگان، با تداوم دخالت آن در سیاست، و اصرار بر استمرار حکومت ولی فقیه، ادامه پیدا خواهد کرد و چنانچه اوضاع بر همین منوال پیش رود، چشم انداز ادامه حیات دستگاه روحانیت در ایران، بسیار تیره بنظر می رسد.

انتخابات بیست و دوم خرداد نشان داد که روحانیت، پایگاه توده ای خود را بطور کامل از دست داده است و اینک، صرفأ با تکیه بر چوب و چماق و گلوله است که خود را بر مردم تحمیل می کند. آیا دستگاه روحانیت از این مخمصه جان سالم بدر خواهد برد؟ یا اینکه همچنان با پایفشاری بر حفظ قدرت به هر قیمتی، گور خود را خواهد کند؟ تنها یکنفر است که می تواند به این سوال پاسخ دهد و آن یکنفر کسی نیست جز سید علی خامنه ای!!!
فرهاد عرفانی – مزدک[+]

Labels: