بـی پـايـان

مسلمانانِ ايران، نام و ننگ را نمی‌ شناسند و از حاکميت ِ دشمنانِ ايران هم شرمسار نمی شوند. مسلمان ِ ايرانی، در ولايت فقيه، موالی است و ايران ستيزان مولای او هستند

Friday, August 18, 2006

جنبش مشروطیّت - 2


تأمّلاتی درباره جنبش مشروطیّت
(بخش دوم)
علی میرفطروس


 علی میرفطروس



* روشنفکران عصر مشروطیّت و دوران رضا شاه، در پیِ نوسازی و مهندسی اجتماعی
بودند، در حـالیکه روشنفکـران عصر محمدرضا شـاه - عموماً - در پیِ ویـرانی و
سرنگونی بودند.
* آن تضادهـائی کـه قـرار بود در جنبش مشروطیّت حـل و فصـل شـونـد، بعنـوان
«استخوان لای زخم» در انقلاب 57 به ما به ارث رسیدند.
* رواج اندیشه های تجدّدسـتیز و خِـرَدگریـز روشنفکرانی مانند جلال آل احمد و
دکتر علی شـریعتی و سلطه ایدئولوژی هـای خونفشان انقلابی، بـر مشکلات نظریِ
تحقّق جامعه مدنی در ایران افزود.


از انقلاب مشروطیّت به انقلاب اسلامی!
استقرار جامعه مدنی، جنبش مشروطه خواهی و حکومت قانون در اروپا از یکطرف با رشد مناسبات شهرنشینی و رونق بازرگانی و تجارت و علم و دانش همراه بوده و از طرف دیگر، این امر، حاصل پیکار علیه حاکمیت سیاسی و فرهنگی کلیسا و محصول نوعی رفرم دینی بود. در حالیکه نهضت مشروطیت - اساساً - یک جنبش روشنفکری بود و پایگاه توده ای چندانی نداشت. به عبارت دیگر: ادغام اقتصاد روستایی در اقتصاد شهری، عدم رشد بازرگانی و تجارت، وجود یک بورژوازی دلاّل و ترسو، فقدان یک طبقه متوسط شهری قدرتمند که آگاه و حامی شعارهای اساسی جنبش باشد و همچنین، استسلام (اسلامی کردنِ) مفاهیم غربی، التقاط مذهب با مقولات عُرفی و نیز درگیری ها و اختلافات موجود میان مشروطه طلبان تندرو، و نیروهای معتدل، جنبش مشروطه خواهی را شدیداً آسیب پذیر می ساخت. بهمین جهت، بعضی از روحانیون دوراندیش و خصوصاً درباریان و عوامل ضد مشروطه، خیلی زود، لباس مشروطه خواهی پوشیدند و بسیاری از مواضع و مقامات مهم (مانند مجلس، دادگستری و نظمیه) را در اختیار گرفتند. قانون اساسی مشروطیت - در واقع - حاصل مصالحه نیروهای لائیک با روحانیت حاکم بود. بدین ترتیب، آن تضادهایی که قرار بود در جنبش مشروطیت حل و فصل شوند، بعنوان « استخوان لای زخم» به ما - در انقلاب 57 - به ارث رسیدند. بنظر من، دعواها و کشمکش هایی که اینک در جامعه ایران بین روحانیت محافظه کار سُنّتی و نیروهای لائیک (چه مذهبی و چه غیرمذهبی) در جریان است، ادامه همان دعواها و تضادهای جنبش مشروطیت است که بخاطر ضعف ها و محدودیت هایی که گفتم، پنهان و ناتمام مانده بود.

متأسفانه در دهه های گذشته، مشروطیت برای جامعه روشنفکری ایران به هیچ وجه مورد عنایت و اعتبار نبود بلکه در طی دهه های گذشته (خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب 57) برای اکثریت قریب به اتفاق رهبران و روشنفکران و احزاب و سازمان های سیاسی ما، ایدئولوژی های فریبا (چه دینی و چه لنینی)مرجع و معیار در ارزیابی های سیاسی - اجتماعی بودند. بهمین جهت، مشروطیت و مبانی فکری و فرهنگی آن، در واقع جزو «مُحرّمات» یا «ممنوعه» ها بود و اگر بدانیم که رژیم رضاشاه و محمدرضاشاه نیز با نام «سلطنت مشروطه» تعریف می شد، آنگاه نزدیک شدن به این «مُحرّمات» و «ممنوعه ها»، انگ «سلطنت طلبی» را برای دوستداران مشروطیت بهمراه داشت. بنابراین: با توجه به خصلت انقلابی ایدئولوژی های رایج، طبیعی بود که خصلت اصلاح طلبانه اندیشه مشروطیت برای بیشتر رهبران سیاسی و روشنفکران ما، مطرود و مردود باشد.

روشنفکران
در یک نمای کُلّی: بعد از انقلاب مشروطیّت و خصوصاً از دوران رضاشاه تاانقلاب 57، ما شاهد پیدایش سه دسته روشنفکر بودیم:
دستة اول: روشنفکرانی که با تکیه بر تاریخ و فرهنگ ایران، اصلاحات فرهنگی و سیاست های آموزشی و تربیتی و تحوّلات آرام اجتماعی را مدّ نظر داشتند. این دسته از روشنفکران که در واقع فرزندان بلافصل روشنفکران عصر مشروطه (مانند: آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم خان) بودند، ضمن حمایت پنهان و آشکار از اصلاحات رضاشاه جهت نوسازی، ایجاد امنیّت ملّی و استقرار نهادهای مدنی در جامعه، در واقع هسته فکری ناسیونالیسم دوران رضاشاه را تشکیل می دادند. روشنفکرانی مانند: محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، مشیرالدوله پیرنیا، محمود افشار، ابراهیم پورداوود، عباس اقبال، سعید نفیسی، احمد کسروی، عارف قزوینی، علی دشتی، ملک الشعراء بهار ... و هسته نویسندگان نشریه «ایرانشهر» و «کاوه» (در برلین آلمان) یعنی: کاظم زاده ایرانشهر، رضازاده شفق و سید حسن تقی زاده ...
دستة دوم: روشنفکرانی که تحت تأثیر انقلاب شوروی، خواستار تغییرات انقلابی و سوسیالیستی در ایران بودند. این دسته از روشنفکران، که در واقع فرزندان فکری کمونیست های عصر مشروطه (مانند حیدرخان عمواوغلی، احسان الله خان و سلطان زاده) بودند، بدون توجه به محدودیت های تاریخی و ظرفیت های فرهنگی مردم و بدون آگاهی از ضرورت ها و اولویّت های اساسی جامعه ایران، با تشکیل گروه «53 نفر» و بعد «حزب توده ایران» به مخالفت با رضاشاه و اصلاحات اجتماعی او پرداختند.
حزب توده که در آغاز، محفلی از فئودال زاده های تحصیل کرده اروپا بود - ضمن آرزوی تحقّق ساختمان سوسیالیستی در ایران، تحت تعالیم و توصیه های استالین، مبارزات سیاسی را، ابتدائاً از زاویه مبارزه با امپریالیسم جهانی (به سرکردگی انگلیس و بعد آمریکا) آغاز کرد. انترناسیونالیسم حزب توده (که در خدمت مصالح و منافع دولت شوروی بود) در واقع بر ضد ناسیونالیسم دوره رضاشاه بود و اگر چه بر اساس تحلیل های اوّلیه کمینترن، رضا شاه بعنوان «نماینده بورژوازی پیشرو ایران» بشمار می آمد، اما بزودی مبارزه با حکومت رضاشاه و مخالفت با رژیم بورژوائی او، سرشت و سرنوشت سیاسی روشنفکران چپ ایران را تعیین کرد. حزب توده – که از انسجام ایدئولوژیک و حمایت مالی و تدارکاتی دولت شوروی (و خصوصاً استالین) برخوردار بود و با همین امکانات، در جامعه ایران «افکار عمومی» می ساخت، بتدریج به جریان مسلط سیاسی و روشنفکری ایران تبدیل شد و از این تاریخ، جریان اصیل و ملّی روشنفکری ایران در هجوم تبلیغات حزب توده، خاموش و فراموش گردید.
دسته سوم: با واقعه «سیاهکل» (اسفند 49) دوران جدیدی در تاریخ روشنفکری ایران بوجود آمد که نه غنای فرهنگی روشنفکران عصر مشروطیّت را داشت و نه مجهّز به آگاهی های مارکسیستی - کمونیستی حزب توده بود. «مبارزه مسلّحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک» در واقع تیر خلاصی بود بر پیکر نیمه جان اندیشه و تعقّل سیاسی در ایران ... انهدام گرائی، شهادت طلبی، فقرپرستی، تحقیر کتاب و فرهنگ و هنر، مطلق کردن استبداد سیاسی رژیم و نفی امکان هرگونه مبارزه صنفی و دموکراتیک، بن بست سیاسی ایران را عمیق تر ساخت ... دیگر، همه بجای اندیشیدن «نقل قول» می کردند. سلاح فرهنگ به چاهِ ویلِ فرهنگ سلاح سقوط کردو فولکلور مذهبیِ خون و شهادت، دلیل بر حقانیّت مبارزه و جایگزین خِرَد سیاسی گردید و «شهید، قلب تاریخ» شد ... در این زمان، حتی گروه مارکسیستی معروفی مانند گروه «جزنی - ضیا ظریفی» که تأمّلی در تاریخ و فرهنگ ایران داشتند - بوسیلة منادیان افراطی مبارزه مسلحانه، مدت ها تکفیر و تحریم شدند. به این اعتبار، در این دوران، ما به اندازه بیسوادهای مان «روشنفکر» داشتیم و رهبری سیاسی، دیگر نه احتیاجی به تجربه سیاسی داشت و نه نیازی به آگاهی ها و تحصیلات دانشگاهی. صلاحیّت رهبران سیاسی، تنها با معیار «شکنجه و زندان» ارزیابی می شد.
تأکید بر عدالت خواهی و فلسفه شهادت باعث همدلی روشنفکران مارکسیست و شیعی (مجاهدین و هواداران شریعتی) گردید، شعار «فدائی - مجاهد پیوندتان مبارک!» در واقع، بیانگر نوعی وحدت سیاسی - استراتژیک روشنفکران مارکسیست و مذهبی بود، استراتژی واحدی که در آن از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر سخنی نبود و جنبه های مثبت فرهنگ و تمدن غرب نیز - یکجا - نفی و انکار می گردید. در این دوران، مترقّی بودنِ افراد و گروه ها، ابتداء از زاویه مخالفت با شاه و امپریالیسم ارزیابی می شد، بی آنکه به ماهیّت ارتجاعی افکار و عقاید آنان توجه اساسی گردد. اینکه «اکثریتِ» بزرگترین سازمان سیاسی چپ ایران بهنگام انقلاب (یعنی سازمان چریکهای فدائی خلق) با اولین «کیشِ» تئوریک حزب توده، «مات» گردید و سران و رهبران آن بدامان کیانوری افتادند و - بعد - هر دوی این سازمان مارکسیستی، مجذوب شعارهای ضدامپریالیستی امام خمینی شدند، نتیجه همین همدلی و وحدت سیاسی - استراتژیک بوده است. با اینهمه باید دانست که نسل سومِ روشنفکران ایران (گروه های چریکی) با مبارزه و فداکاری های حماسی خود، زندگی و آینده بهتری را برای مردم ایران می خواست اگر چه بخاطر فقدان آگاهی های تاریخی و سیاسی در دام رادیکالیسمی هولناک و ویرانگر گرفتار شد و بقول احمد شاملو:
« عاشقان،
سرشکسته گذشتند
شرمسارِ آوازهای بی هنگام خویش».

روشنفكران عصر مشروطيت و رضاشاه ـ اساساً ـ متكي بر انديشه هاي متفكران عصر روشنگري فرانسه (مانند روسو، ولتر و منتسكيو) بودند، در حاليكه روشنفكران عصر محمد رضاشاه - عمدتاً - متكي بر آراء و عقايد لنين و ماركس و مائو و چه گوارا (و حتي انور خوجه!!!) بودند، (به نظر من، اين دوره، يكي از فقيرترين و حقيرترين دوره هاي انديشه سياسي در ايران بشمار مي رود). روشنفكران عصر مشروطه و رضاشاه در پيِ نوسازي و مهندسي اجتماعي بودند، در حاليكه روشنفكران عصر محمد رضاشاه - عموماً - در پي ویرانی و سرنگوني بودند. به عبارت دیگر: احزاب و ایدئولوژی های بعد از مشروطیّت (چه اسلامی و چه مارکسیست - لنینیستی) عموماً در پی انقلاب و کسب قدرت سیاسی بودند، بهمین جهت این احزاب و ایدئولوژی ها در ذات خویش حامل یا مُروّج خشونت و خونریزی و کشتار بودند. نفوذ اندیشه های انقلابیون روسی و خصوصاً پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه و تأثیر آن بر روشنفکران ایرانی، خشونت را به ابزاری لازم در نزد روشنفکران و مبارزان ایرانی بدل ساخت:
« سقوط عاطفه هاي لطيف را در خود
بايد
امشب جشن بگيرم
من، اين زمان، رسا و منفجرم
- مثل خشم –
و مثل خشم
توانايم
و مي توانم ديوان شعر حافظ را
بردارم
و برگ برگش را
با دست هاي خويش
پاره پاره كنم
و مي توانم در رهگذار باد
قد افرازم
و باغي از شكوفه و شبنم را
پرپر كنم
و مي توانم حتي
- حتّي از نزديك –
سر بريدن يك تا هزار برّه نوباوه را
نظاره كنم...
كه گفته است كه ويران شدن تماشائي نيست؟
كه گفته است كه ويران شدن غم انگيز است؟
جنوب شهر ويران خواهد شد
- و جاي هيچ غمي نيست –
جنوب شهر را آوار آب
ويران خواهد كرد
شمال شهر را
ويراني جنوب...»

به عبارت دیگر: بعد از مشروطیت و خصوصاًٌ بعد از شهریور 1320 تا انقلاب 57، با رواج مارکسیسم حزب توده در ایران، نقش قاهره دولت (سلطان)، به رهبری حزب یا «سازمان پیشتاز» واگذار شد و توده های هوادار، تحت قیمومیّت یا ولایت و رهبری حزب و سازمان، از خودشان سلب تفکر کردند. نفی فردیّت انسان و تأکید بر «اولویّت جامعه بر فرد» و سقوط عقل نقّاد به عقل نقّال، نفی لیبرالیسم، حقوق بشر، ملیّت و میهن دوستی در سازمان های مارکسیستی و خصوصاً رواج اندیشه های تجددستیز و خردگریز روشنفکرانی مانند جلال آل احمد، دکتر احمد فردید و دکتر علی شریعتی و سلطه ایدئولوژی های خونفشانِ انقلابی در این دوران، بر مشکلات نظریِ تحقّق جامعه مدنی در ایران افزود.
روشنفکران عصر مشروطه و دوره رضاشاه، عموماً درگیر توسعه و تجدّد اجتماعی، گسترشِ سوادآموزی و حفظ وحدت ملّی بودند در حالیکه از شهریورِ 1320 و سقوط رضاشاه تا انقلاب 57، روشنفکران ما اساساً درگیر آزادی های سیاسی و ایدئولوژی های رنگارنگ سیاسی بودند بی آنکه به پایه ها و زمینه های این آزادی و دموکراسی آگاهی داشته باشند. در واقع بعد از سقوط رضاشاه تا انقلاب 57 اکثریت روشنفکران ما فاقد حس مسئولیت در مهندسی اجتماعی جهت توسعه ساختارهای شهری بودند.
روشنفکران عصر مشروطه، به مشکلات ایران بطور تاریخی یا ریشه ای نگاه می کردند در حالیکه روشنفکران بعدی، مسائل و مشکلات ایران را بشکل لحظه ای و سطحی می دیدند، یعنی تنها به تغییر رژیم سیاسی فکر می کردند نه به ساختار و بافتار فرهنگی جامعه در پیوند با آزادی و دموکراسی، و دیدیم که رژیم حکومتی تغییر کرد اما هم آزادی های اجتماعی قربانی شد و هم توسعه و تجدّد ملّی.
از این گذشته، روشنفکران عصر مشروطه با برخورداری از یک ناسیونالیسم مثبت و انسانی، اساساً به منافع ملی ما فکر می کردند در حالیکه روشنفکران بعدی، با اعتقاد به انترناسیونالیسم کمونیستی یا پان اسلامیسم، به مصالح عالیه «جهان سوسیالیستی» یا «اُمّت اسلامی» فکر می کردند. بنابراین عجیب نبود که ناسیونالیسم و میهن دوستی، هم در سازمان های کمونیستی و هم در دیدگاه های روشنفکران اسلامی، نوعی «شرک» یا «مقوله ای بورژوائی» بشمار می آمد.
بی تردید در انقلاب مشروطیّت، هم درجه شعور و آگاهی توده های مردم بسیار پایین تر بود، هم امکانات فرهنگیِ روشنفکران جهت آگاهی و آشنایی از تحولات سیاسی - اجتماعی جهان کمتر بود، و هم خصوصاً استبداد و اختناق سیاسی عصر قاجار، بیشتر و گسترده تر بود، امّا می بینیم که در اساسی ترین مسائل سیاسی-فرهنگی (از جدائی دین و دولت تا نگاه به تاریخ ایران و اسلام، فلسفه سیاسی و غیره)، درک روشنفکران انقلاب مشروطه از درک روشنفکران ما در انقلاب 57 جلوتر و پیشرفته تر بود. چرا؟ برای اینکه روشنفکران عصر مشروطه چشمی به تاریخ و فرهنگ ایران داشتند و چشم دیگری به تحولات سیاسی- اجتماعی اروپا، یعنی اخذ و اقتباس درست از آنچه که خودی و بیگانه بود. بهمین جهت است که در انقلاب مشروطیت، فقیه برجسته و با نفوذی مثل شیخ فضل الله نوری را بجرم «مشروعه طلبی» بدار آویختند، اما در انقلاب 57، رهبران سیاسی و روشنفکران ما، خَلـَف همین شیخ فضل الله (یعنی آیت الله خمینی) را به حکومت رساندند و شاعر معروفی بنام نعمت میرزا زاده (م. آزرم) در «افسونِ ماه زدگی» از «امام خمینی» چنین ستایش و استقبال کرد:

« سوی پاریس شو! ای پیک سبکبال سحر
نامه مردم ایران سوی آن رهبر بر!
نامه ای از سوی ابنای وطن نزد امام
تهنیت نامه ای از خلق به سوی رهبر!
ای امامی که تُرا نیست زعیمی همدوش
ای خمینی که تُرا نیست به گیتی همبر!»

بعبارت دیگر، هر قدر که روشنفکران عصر مشروطه، اهل تفکر و اندیشه و تحقیق بودند، روشنفکران ما، در انقلاب 57- بر عکس - اهل تقلید و تکرار و «نقل قول» بودند. طبیعی است که: «از محقّق تا مقلّد فرق هاست.»

در يك مقايسه تطبيقي، به جرأت مي توان گفت كه غیر از خلیل ملکی، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر شاپور بختیار و چند تنی دیگر، عموم روشنفكران و رهبران سياسي ما – در انقلاب 57 – يك قرن از روشنفكران و رهبران سياسي جنبش مشروطيت عقب تر بودند.

حدود یکصد سال پیش فرزانگان انقلاب مشروطیت می گفتند: «ما با رنج های بسیار، این غول خطرناک (مذهب) را در شیشه کرده ایم، بر آیندگان است که با هوشیاری و آگاهی نگذارند تا بار دیگر این غول (مذهب) آزاد شود». ... بعد از گذشت یک قرن، واقعاً ما در کجای کار هستیم؟

«بازگشت به خویش» در نزد روشنفکران برجسته مشروطیّت، (مانند آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی) بازگشت به فرهنگ شاد و زندگی سازِ ایران پیش از اسلام بود با اخذ و تلفیقی از تمدّن و تکنولوژی غربی، در حالیکه هدف جلال آل احمد و دکتر شریعتی از «بازگشت به خویش» در واقع بازگشت به «خیش» بود (همانطور که دیدیم). در شرایطی که آل احمد، دکتر علی شریعتی، احمد فردید، رضا داوری و دیگران ... آسیا و اسلام را در برابر تمدّن غرب عَلَم می کردند و بسیاری در رؤیای استقرار مدینه فاضله «سوسیالیسم» بخواب می رفتند، رژیم شاه نیز با بستن فضای سیاسی جامعه و با اقداماتی مغایر با نوسازی و سیاست توسعه ملّی و تجدّد اجتماعی اش، چاقوی مبارزان انقلابی را تیز می کرد ... در واقع، در فضائی سرشار از بی خِرَدی های سیاسی، هر یک از ما، آتش بیار معرکه انقلاب بودیم ...
آل احمد، شکست انقلاب مشروطیت را نه در ضعف نیروهای نوین اجتماعی، نه در ضعف بورژوازی دلاّل و ترس خورده، متزلزل و وابسته به اشرافیت قاجار و نه در سلطه روحانیون شیعه و دخالت آنان در تدوین قانون اساسی مشروطه بلکه او - اساساً -علل شکست انقلاب مشروطیت را در «دور شدن از آرمان های اصیل اسلامی و در فاصله گرفتن از سُنّت های بومی و دخالت روشنفکران غرب زده در تدوین قانون اساسی» و خصوصاً در کناره گیری روحانیت شیعه در امر حکومت و سیاست می دانست. از این رو: او ضمن ابراز تأسف از «خلع ید از روحانیت»، درباره «شیخ شهید» (شیخ فضل الله نوری) می گفت: «خلع ید از روحانیت، حاصل اصلی مشروطه بود و گویا امروز ما حق داریم که نظر شیخ شهید (فضل الله نوری) را صائب بدانیم که به مخالفت با مشروطه برخاست و مخاطرات آنرا برای روحانیت گوشزد نمود ... و من، نعش آن بزرگوار (شیخ فضل الله نوری) را بر سرِ دار همچون پرچمی می دانم که بعلامت غرب زدگی بر بام سرای این مملکت افراشته شده است.»
آل احمد (و بعد دکتر شریعتی و دیگران) با روشنفکران عصر مشروطیت برخوردی انتقادی و سرزنش وار داشت و متأسف بود که روح و بینش مشروطه، پیش از آنچه که متأثر از جهان بینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است ...
***
رویکرد کنونی روشنفکران ما به مشروطیت قبل از اینکه ناشی از نوعی «نوستالژی» و «بازگشت به گذشته» باشد، حاصل نوعی شکست ایدئولوژی های فریبا (چه دینی و چه لنینی) و نشانه نوعی بیداری و آگاهی ملی ما است.
در چنین چشم اندازی است که بازگشت به مشروطیت و بررسی عقاید و افکار روشنفکران آن عصر، به عنوان تجربه ای راهگشا و آینده ساز، اهمیت روزافزون می یابد.
با توجه به خصلت اصلاح طلبانه جنبش مشروطيت و با توجه به آرمان ها و شعارهاي اصلي آن (آزادي،‌ دموكراسي، قانونگرائي، جدائي دين از دولت، ناسيوناليسم و...) مي توان گفت كه امروزه جنبش نوين روشنفكري در ايران و خصوصاً شعارها و آرمان هاي زنان، دانشجويان و جوانان بر ميراث ها و آرمان هاي جنبش مشروطيت استوار است.

رویدادها و تحوّلات سیاسی در ایران (از انقلاب مشروطیّت تا انقلاب اسلامی) نشان می دهند که برخلاف نظر «مُستشارالدوله»، مشکلِ جامعه ما «یک کلمه» (یعنی قانون) نیست، بلکه مشکل اساسی جامعه ما یک مشکل معرفتی و فرهنگی است و به همین اعتبار نیازمند یک پیکار درونی و درازمدت است.*

* - این مقاله از مجموعه گفتگوها و گفتارهای چاپ شده در کتاب های: دیدگاه ها (1993)، گفتگوها (1998)، رو در رو با تاریخ (1999)، هفت گفتار (2001)، برخی منظره ها و مناظره های فکری در ایران امروز (2004) استخراج و تنظیم شده است.
مازیار قویدل (سایت شاهنامه و ایران[+])

mirfetros.com



0 Comments:

Post a Comment

<< Home